تبليغاتX
...دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
ضمن تشکر از دوستانی که باعث شدند با ورد پرس اشنا بشم + محدودیت های بلاگفا  با کسب اجازه از دوستان گرامی به word press نقال مکان نمی نمایم

                                                                       AkPar.Wordpress.com

فقط کسی می دونه ساده ترین روش انتقال مطالب به وب دیگه چطوریه ؟


With Regard

2 ????? ??? ??  شنبه سیزدهم تیر 1388???? 18:32  ???? FrantiC 

امروز من هر روز من است . داغونم ...

این روزها چیزی در ذهنم نیست که نگاشته شود. تنها گاهی بغضی می‌آید و اشکی.

روزهاست معنای زندگیم شده کشیدن  سیگار روی نیمکت پارکی و چند ساعتی را با آن مکث کردن!

این روزها زندگیم هیچ معنایی ندارد چون دیگر سیگار معنا و لذت زندگییم نیست . سیگار  تنها عادت زندگییم شده و دیگر از آن حس و مزه تلخ مونتانا زیر زبانم بر روی یک نیمکت خلوت, زیر یک درخت بلوط پیر در نیمه های شب چیزی جز عادت نمانده است .

این روزها حکم سیگار در زندگی من شده  مانند عادت ماهیانه خانومهای زشت فاحشه !

                        

مدتهاست به خودکشی فکر میکنم  نه به خاطر چند دلیل , که حتی همان چند دلیل من به معنای میلیارد ها دلیل از نگاه فیلسوفان است.

ساعتها وقتم را صرف فکر کردن به آن کرده ام و تنها یک دلیل است که مرا محکوم به ماندن میکند ! هر گاه به آن فکر کرده ام ناخوداگاه حس کرده ام شاید این معنای نداشته  زندگیم است  اما من همیشه به آن از زاویه معنادار ترین کلمه بی معنی زندگیم نگاه کرده ام تا درک حس خوب زندگی کردن...

2 ????? ??? ??  سه شنبه نهم تیر 1388???? 18:41  ???? FrantiC  | 

ندا با چشمان باز مُرد. شرم بر مايي كه با چشمان بسته زندگي می كنيم
2 ????? ??? ??  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388???? 14:28  ???? FrantiC  | 

هق هق...
الان که دارم این مطلب رو می نویسم اشک هام گونه هامو خیس کرده . هر چی گریه میکنم آروم تر نمی شم

پر از نفرت , پر از خشم , خداا ا ا ا ا ا ا ا ا اا ا

10 دقیقه پیش توی سایت یوتیوپ , ویدیو شهادت یه دختر رو دیدم که امروز به شهادت رسید بود.........

نمی تونین تصور کنین که الان چه حالی دارم. نه هیچکی...

دلم می خواد فریاد بزنم .  ماه هاست گریه نکردم . ماه هاست  فکر میکنم چه چیزی ممکنه باعث بشه دوباره قطرات اشکمو لمس کنم . ولی الان .....

 سنگینی بغضم و حرفهایی که توی سینم جمع شده آتیشم می زنه. چشمهام قدرت دیدن نداره.

انگشتام قدرت نوشتن....

2 ????? ??? ??  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388???? 0:26  ???? FrantiC  | 

BanG
ماشه را کشید؛

اسلحه فریاد کشید،

آری!  آزادی بیان , تنها متعلق به اسلحه‌هاست..!

2 ????? ??? ??  جمعه بیست و نهم خرداد 1388???? 23:52  ???? FrantiC  | 

در ابتدا هیچ چیز جز یک رویا نیست..

امید را می شود در چشمان مردم دید...


2 ????? ??? ??  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388???? 19:10  ???? FrantiC  | 

جمع بندی سبز .
دکتر مناظره امشب را دیدم . خوشحالم ...

خوشحالم که در کشوری زندگی میکنم که حتی میان "دول العربیه" و "دول خلیج العربیه" تفاوتی نیست ! چه رسد تفاوت میان انقلابی و غیر انقلابی..

خوشحالم رییس جمهور کشورم همواره به تمام افراد حتی در حالت عصبانیت نیز  ابراز علاقه مندی میکند!

خوشحالم که رییس جمهور کشورم همواره مواقع صحبت در مورد عدالت با لحنی متفاوت و برامده از احساس آن را بین می کند !

خوشحالم که رییس جمهور کشورم همواره حتی با اعداد و ارقام منحصر به فردش! به مردم امید می دهد..

خوشحالم وقتی به طرفدارانت می نگرم تصویر تو را میبینم. خوشحالم وقتی میبینم تو تنها , امید انسانهای مخلص و چشم و گوش بسته ای! هستی که همواره از شدت علاقه شان صدا و رنگ زندگی را نفهمیده اند  . تو فرشته نجات انسانهای ستمدیده و خالصی هستی که بسان 24 ساعت در حال عبادتند و تو امید آنها برای احقاء حقشان روی میز آشپزخانه شان هستی!

خوشحالم که این چنین رییس جمهوری دارم...

نگرانم . نگرانم مبادا تو را نیز آلوده کنند !! . به ناچار به تو رای نمیدهم چون نگران اندیشه ات. افکارت و منطقت هستم.

چه دردناک است خوشحالی های ابلهانه....

2 ????? ??? ??  یکشنبه هفدهم خرداد 1388???? 1:9  ???? FrantiC  | 

بدترین کنفرانس عمرم.
 یاد اون روز افتادم.....

استاد مربوطه نظریات اقتصادی بزرگان اقتصاد جهان رو خواسته بود .

  روزی که قرار بود من کنفرانس بدم واهمه داشتم که میاد یا نه . استاد اسم منو صدا زد و از پشت میزش بلند شد و طبق روشی که داشت ازم خواست پشت میزش بشینم و رو به بقیه دانشجویان صحبت کنم.

نگاهی به کلاس انداختم.نگاهش به من استرس می داد مکثی کردم و شروع کردم :

من میلتون فریدمن هستم در خانواده ای فقیر در بروکلین متولد شدم....(طبق روش استاد مذکور باید بجای شخصیت صحبت می کردم)

سرش پایین بود داشت کاغذ جلوشو خط خطی میکرد!  اواسط کنفرانس دفتر حضور غیاب استاد که روی میز بود توجهمو جلب کرد . نمی دونم احمقانس ولی دوست داشتم عملکردشو ببینم . بین حرفام با نگاهم دنبال فامیلش گشتم که در این صفحه نبود . صفحه رو برگردوندم پیداش کردم . جالب بود اسمش با اسمی که بقیه دوستاش صداش می کردند فرق داشت . پسوند فامیل هم داشت !

نمی دونم چی شد که حرف استاد که بهم گفت اتفاقی افتاده؟ منو به خودم آورد . با کمی مکث ادامه دادم :

جایزه نوبل اقتصاد در سال 1976 به من اهدا شد به پاس یک عمر خدمات آکادمیک ......

حس بدی داشتم . یک حس بد! دیگه دوست نداشتم ادامه بدم .                                                   :

آقای فریدمن با خانومشون رز که ایشون هم اقتصاد دان بودند کتاب دو انسان خوشبخت رو نوشتند .

استاد پرید وسط حرفم که بهم یاداوری کنه که جای شخصیت باشم .

منم گفتم رز خانوم آقای فریدمن بوده من بگم خانوم من بوده ؟! شاید آقای فریدمن غیرتی باشه و ناراحت بشه!

صداهای خنده بی شعورانه اعصابمو بیشتر بهم ریخت. کلاس برام غیر قابل تحمل شده بود . صحبتم با استاد بالا گرفت و من باید کلاس رو ترک میکردم ! نمی خواستم مثل بعضی افراد که توی کلاس خوشمزگی می کنند باشم .نمی دونم چی باعث شد که کنفرانسمو به گند کشیدم .

توی این لحظات فقط به اون فکر میکردم. به این که گند زدم !

____________________________

روزها و هفته ها گذشتند و من علیرغم همه ی توجهم سر کلاسها بهش ,  مفتضحانه این حقو به خودم      نمی دم که رو مخش پارازیت بدم !

ترم داره تموم میشه و من می دونم که دلم براش تنگ میشه ....

____________________________

پ.ن . عکسای بی خود این هفته:

            





2 ????? ??? ??  جمعه پانزدهم خرداد 1388???? 1:48  ???? FrantiC  | 

آه درد آلود

درود بر شما آقایان...! امشب در مناظره سنگ تمام گذاشتید، سپاسگذارم که به من جوان فهماندید که در این سی سال چه گند و کثافتی مملکتم را فرا گرفته! سپاسگذارم از افشای این همه فساد. 

سپاسگذارم از هردو که گندکاریهای خود را آشکار ساختید. سپاسگذارم که کاری کردید تا امشب به حال جوانی و به حال مملکت خودم زار زار گریه کنم! آقای دکتر، آقای مهندس، سپاسگذارم که حداقل چند لحظه نشان دادید که چه زیبا تا به حال فساد را مدیریت کرده اید. سپاسگذارم! 

سپاسگذارم که معنی انتخاب بین بد و بدتر را در من قوت بخشیدید ! آه ... مجال سکوت نیست.باید پذیرفت..




2 ????? ??? ??  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388???? 0:31  ???? FrantiC  | 

پژمرده از نگاه من !

این چند وقته خیلی پریشانم.  خیلی خودم رو محدود می بینم.

خیلی از چیزهایی که قبلا بهشون عشق می ورزیدم الان ازشون نفرت دارم. ولی چند وقت پیش با فکر زیاد !!!

برای ایجاد تنوع تو زندگیم تصمیم گرفتم از هر چی که می بینم عکس بگیرم . زشت و زیبا .

خدا می دونه که چند وقته دیگه از عکاسی هم متنفر خواهم شد !....


  

 

    

       

 

2 ????? ??? ??  جمعه هشتم خرداد 1388???? 17:19  ???? FrantiC  |