فقط کسی می دونه ساده ترین روش انتقال مطالب به وب دیگه چطوریه ؟
With Regard
این روزها چیزی در ذهنم نیست که نگاشته شود. تنها گاهی بغضی میآید و اشکی.
روزهاست معنای زندگیم شده کشیدن سیگار روی نیمکت پارکی و چند ساعتی را با آن مکث کردن!
این روزها زندگیم هیچ معنایی ندارد چون دیگر سیگار معنا و لذت زندگییم نیست . سیگار تنها عادت زندگییم شده و دیگر از آن حس و مزه تلخ مونتانا زیر زبانم بر روی یک نیمکت خلوت, زیر یک درخت بلوط پیر در نیمه های شب چیزی جز عادت نمانده است .
این روزها حکم سیگار در زندگی من شده مانند عادت ماهیانه خانومهای زشت فاحشه !

مدتهاست به خودکشی فکر میکنم نه به خاطر چند دلیل , که حتی همان چند دلیل من به معنای میلیارد ها دلیل از نگاه فیلسوفان است.
ساعتها وقتم را صرف فکر کردن به آن کرده ام و تنها یک دلیل است که مرا محکوم به ماندن میکند ! هر گاه به آن فکر کرده ام ناخوداگاه حس کرده ام شاید این معنای نداشته زندگیم است اما من همیشه به آن از زاویه معنادار ترین کلمه بی معنی زندگیم نگاه کرده ام تا درک حس خوب زندگی کردن...
دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. یکی به دختر می گوید نترس. در این لحظه با وجود اینکه می بینم لینک بالاترین از مرگ می گوید برایم مضحک به نظر می رسد. نترس!. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته ؟ پس چرا چکه های خون را می بینم. دوربین می چرخد. در درون می گویم که خدا کند این لینک اتفاقی داغ شده باشد !. دخترک تلاشی نمیکند. می داند گلوله به سینه اش اصابت کرده. سوزش سرب داغ را در سینه اش لمس می کند. یکی بر سر خود می زند. لمس میکنم اشک وجودم را. یاد حرف خامنه ای افتادم که در مورد جانش حرف میزد. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزند دستتو اینجا فشار بده. صورت دختر تغییر می کند. چرا احساس می کنم نمی خواهد چیزی بگوید , فقط نگاه می کند. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. قطرات خون را که می بینم تنم می لرزد. دستهایم می لرزد. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند.
صفحه تار می شود
نفسم درد می کند ! نمی خواهم نفس بکشم. برای چه قلب من باید بزند ولی قلب او بایستد؟ می دانم برابری می خواستی. من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم.
پر از نفرت , پر از خشم , خداا ا ا ا ا ا ا ا ا اا ا
10 دقیقه پیش توی سایت یوتیوپ , ویدیو شهادت یه دختر رو دیدم که امروز به شهادت رسید بود.........
نمی تونین تصور کنین که الان چه حالی دارم. نه هیچکی...
دلم می خواد فریاد بزنم . ماه هاست گریه نکردم . ماه هاست فکر میکنم چه چیزی ممکنه باعث بشه دوباره قطرات اشکمو لمس کنم . ولی الان .....
سنگینی بغضم و حرفهایی که توی سینم جمع شده آتیشم می زنه. چشمهام قدرت دیدن نداره.
انگشتام قدرت نوشتن....
اسلحه فریاد کشید،
آری! آزادی بیان , تنها متعلق به اسلحههاست..!
خوشحالم که در کشوری زندگی میکنم که حتی میان "دول العربیه" و "دول خلیج العربیه" تفاوتی نیست ! چه رسد تفاوت میان انقلابی و غیر انقلابی..
خوشحالم رییس جمهور کشورم همواره به تمام افراد حتی در حالت عصبانیت نیز ابراز علاقه مندی میکند!
خوشحالم که رییس جمهور کشورم همواره مواقع صحبت در مورد عدالت با لحنی متفاوت و برامده از احساس آن را بین می کند !
خوشحالم که رییس جمهور کشورم همواره حتی با اعداد و ارقام منحصر به فردش! به مردم امید می دهد..
خوشحالم وقتی به طرفدارانت می نگرم تصویر تو را میبینم. خوشحالم وقتی میبینم تو تنها , امید انسانهای مخلص و چشم و گوش بسته ای! هستی که همواره از شدت علاقه شان صدا و رنگ زندگی را نفهمیده اند . تو فرشته نجات انسانهای ستمدیده و خالصی هستی که بسان 24 ساعت در حال عبادتند و تو امید آنها برای احقاء حقشان روی میز آشپزخانه شان هستی!
خوشحالم که این چنین رییس جمهوری دارم...
نگرانم . نگرانم مبادا تو را نیز آلوده کنند !! . به ناچار به تو رای نمیدهم چون نگران اندیشه ات. افکارت و منطقت هستم.

چه دردناک است خوشحالی های ابلهانه....
استاد مربوطه نظریات اقتصادی بزرگان اقتصاد جهان رو خواسته بود .
روزی که قرار بود من کنفرانس بدم واهمه داشتم که میاد یا نه . استاد اسم منو صدا زد و از پشت میزش بلند شد و طبق روشی که داشت ازم خواست پشت میزش بشینم و رو به بقیه دانشجویان صحبت کنم.
نگاهی به کلاس انداختم.نگاهش به من استرس می داد مکثی کردم و شروع کردم :
من میلتون فریدمن هستم در خانواده ای فقیر در بروکلین متولد شدم....(طبق روش استاد مذکور باید بجای شخصیت صحبت می کردم)
سرش پایین بود داشت کاغذ جلوشو خط خطی میکرد! اواسط کنفرانس دفتر حضور غیاب استاد که روی میز بود توجهمو جلب کرد . نمی دونم احمقانس ولی دوست داشتم عملکردشو ببینم . بین حرفام با نگاهم دنبال فامیلش گشتم که در این صفحه نبود . صفحه رو برگردوندم پیداش کردم . جالب بود اسمش با اسمی که بقیه دوستاش صداش می کردند فرق داشت . پسوند فامیل هم داشت !
نمی دونم چی شد که حرف استاد که بهم گفت اتفاقی افتاده؟ منو به خودم آورد . با کمی مکث ادامه دادم :
جایزه نوبل اقتصاد در سال 1976 به من اهدا شد به پاس یک عمر خدمات آکادمیک ......
حس بدی داشتم . یک حس بد! دیگه دوست نداشتم ادامه بدم . :
آقای فریدمن با خانومشون رز که ایشون هم اقتصاد دان بودند کتاب دو انسان خوشبخت رو نوشتند .
استاد پرید وسط حرفم که بهم یاداوری کنه که جای شخصیت باشم .
منم گفتم رز خانوم آقای فریدمن بوده من بگم خانوم من بوده ؟! شاید آقای فریدمن غیرتی باشه و ناراحت بشه!
صداهای خنده بی شعورانه اعصابمو بیشتر بهم ریخت. کلاس برام غیر قابل تحمل شده بود . صحبتم با استاد بالا گرفت و من باید کلاس رو ترک میکردم ! نمی خواستم مثل بعضی افراد که توی کلاس خوشمزگی می کنند باشم .نمی دونم چی باعث شد که کنفرانسمو به گند کشیدم .
توی این لحظات فقط به اون فکر میکردم. به این که گند زدم !
____________________________
روزها و هفته ها گذشتند و من علیرغم همه ی توجهم سر کلاسها بهش , مفتضحانه این حقو به خودم نمی دم که رو مخش پارازیت بدم !
ترم داره تموم میشه و من می دونم که دلم براش تنگ میشه ....
____________________________
پ.ن . عکسای بی خود این هفته:
درود بر شما آقایان...! امشب در مناظره سنگ تمام گذاشتید، سپاسگذارم که به من جوان فهماندید که در این سی سال چه گند و کثافتی مملکتم را فرا گرفته! سپاسگذارم از افشای این همه فساد.
سپاسگذارم از هردو که گندکاریهای خود را آشکار ساختید. سپاسگذارم که کاری کردید تا امشب به حال جوانی و به حال مملکت خودم زار زار گریه کنم! آقای دکتر، آقای مهندس، سپاسگذارم که حداقل چند لحظه نشان دادید که چه زیبا تا به حال فساد را مدیریت کرده اید. سپاسگذارم!
سپاسگذارم که معنی انتخاب بین بد و بدتر را در من قوت بخشیدید ! آه ... مجال سکوت نیست.باید پذیرفت..

این چند وقته خیلی پریشانم. خیلی خودم رو محدود می بینم.
خیلی از چیزهایی که قبلا بهشون عشق می ورزیدم الان ازشون نفرت دارم. ولی چند وقت پیش با فکر زیاد !!!
برای ایجاد تنوع تو زندگیم تصمیم گرفتم از هر چی که می بینم عکس بگیرم . زشت و زیبا .
خدا می دونه که چند وقته دیگه از عکاسی هم متنفر خواهم شد !....